/* /*]]>*/
هفته پیش،هفته متفاوتی بود برای من.
یک سفر کاری داشتم به چابهار.شنیده بودم که چابهار یک منطقه آزاد و توریستی هست و از
این بابت خوشحال بودم که در کنار کار،میتونم از شرایط محیطی و منطقه لذت ببرم.
زمانی که وارد شهر شدم ،متوجه شدم اون چیزی که در ذهنم نقش
بسته از این منطقه،کاملا
اشتباه هست.فقر در جای جای شهر و استان سیستان و بلوچستان بیداد می کنه.
مردم گرسنه،افرادی که در خانه های حصیری زندگی میکنند،استانی که سی درصد از جمعیتش
به طور کامل بیسواد هستند و نیازی نمی بینند تا دخترانشان درس بخوانند.
کسب و کار هفتاد درصد مردم،قاچاق هست.قاچاق مواد مخدر،پوشاک،لوازم صوتی و از همه
مهمتر،قاچاق سوخت.
هر کس به هر وسیله ای شده و بنا بر توانی که داره،به حمل بشکه های نفت و گازوییل اقدام
میکنه.حتی با ماشین های بسیار قدیمی،من دیدم که بشکه ها رو به سمت پاکستان می بردند.از
بومی ها پرسیدم مگر دولت نمیگه که ما مرز ها رو بر روی قاچاقچی ها بستیم و اینها از راه های
مخفی استفاده میکنند،این چه راه مخفی هست که جلوی چشم همه با تویوتا و کانتینر دارن
سوخت جابه جا می کنن؟
پاسخ جالبی داد،گفت سه بار حکومت کفار(لقب حکومت شیعی)مرز رو بر روی ما بستند و ما هم
هر بار اسلحه بدست گرفتیم.از اونجایی که توان برقراری امنیت رو نداشتند هر بار عقب نشینی
کردند و مرزها رو بر روی ما گشودند.خیلی جالبه برام که حتی پلیس ، راه رو باز میکنه تا سوخت
از کشور خارج شه.این هم کسب و کاری هست برای خودش.
با خودم میگفتم چرا این منطقه و استان باید انقدر محروم باشند؟چرا این استان با این تمدن
دیرین که بارها شاهنامه و حکیم توس ازش به بزرگی یاد کرده،باید الان انقدر ذلیل شده باشه؟
پاسخ این سوال ساده هست:دین و مذهب.
شاید بگید ای بابا.محمد باز شروع کرد.نشد یه مطلب بنویسه و به پای اسلام نپیچه.
اما دلیل دیگه ای وجود نداره.از اونجا که اکثر مردمان این دیار،اهل سنت هستند،حکومت نمیخواد
که اینها رو پای خودشون بایستند.هم از نظر امنیتی که جیغ و داد استقلالشون به هوا برخواهد
خواست و هم از این نظر که بالاخره اونها اهل سنت هستند و با تشیع در تضاد.سنی ها که
زیادی تند رو هستند و اعتقاد دارند اگر سه شیعه رو بکشند،بهشت برین جایگاهشون خواهد بود
و اصلا شیعیان رو مسلمان نمیدانند.
وحدت،کلمه ای مسخره است که در این مورد کاربردی نداره.عبدالمالک ریگی جایگاه خاصی در
میون مردم داره و هر چه بیشتر مردم رو نابود کنه و بکشه،مردم فقیر بیشتر برایش هورا
میکشند.این معجزه دین است و مذهب.
اگر در قرون وسطی مسیحیان و مسلمانان،عین سگ و گربه به جون هم افتادند و یکی از
خونبارترین جنگ های تاریخ رو به راه انداختند،الان هم در قرن بیست و یک،در همین کشور
ما،شیعه و اهل سنت چشم دیدن یکدیگر رو ندارند.تقصیر خودشان هم نیست.به چیزی اعتقاد
دارند که از پایه غلط هست و همین را می گوید.بزرگان شیعه وقتی در سالروز مرگ خلیفه
دوم،عمر،مجلسی به نام عمرکشان به راه می اندازند و صدها توهین و دشنام رو به عمر نسبت
میدهند،انتظار رافت از اهل سنت نباید داشت که از نظر من،اسلام حقیقی برای همین سنی
هاست.رنگ و لعاب بخشیدن به این نمای کهنه جواب نمیده...
خلاصه از نظر من هر چی بدبختی در این منطقه از ایران هست ،سر همه مناقشات به دین و
مذهب ختم میشه و نبودن خرد در مردمانش.
راستی در چابهار،روی نام یک دوست قدیمی خط قرمزی کشیدم.سخت بود برام،اما شدنی.
باید این کار رو میکردم و به نظرم راه دیگر و بهتری وجود نداشت.میدونم دلم براش تنگ
میشه.بالاخره چهار سال آشنایی زمان کمی نیست که بشه با یک یا دو روز،از یاد برد.اما میشه با
این قضیه کنار اومد.
خلاصه اینکه دو خاطره برام موندگار شد در این سفر:یکی درک کامل کلمه فقر و محرومیت بود و
دیگری خط کشیدن روی نام این دوست قدیمی.
این رو هم نمیتونم کتمان کنم که هنوز،بهش علاقه دارم.ولی احساس کردم ادامه این ارتباط به
دنبالش نفرت خواهد آورد و من دوست ندارم خاطرات شیرینی که مفت به دست نیاوردم رو برای
چیزهای ارزون از دست بدهم.




