تیک تاک - تیک تاک - تیک تاک -تیک....
به تاک نرسید!
برخی اوقات ما آدمها دچار شرایطی میشیم که واقعا
غیر قابل توصیف هستند
با این حال از اونجایی که این وبلاگ میبایست همه
ی ثانیه های شیرین و تلخ من رو به تصویر بکشه تا
موندگار بمونه،مجبورم گوشه ای از
این رخداد رو بنویسم.
بذارید اینطور بگم.تفاوت دوست با اعضای خانواده.
من اگر خیلی خوش شانس باشم شاید هفته ای یک بار
برادرم رو ببینم.اگر روابطم با خواهرم فوق العاده
باشه دوهفته یک بار میبینمش.
اما دوست نزدیک،حداقل از نظر فیزیکی همیشه کنارت
هست.بگذریم از اینکه در پاره ای از موضوعات
از اعضای خانواده بیشتر به دادت میرسن.
زودتر برم سراغ تراژدی ماجرا!
سوم دبستان،من و یوسف و یونس تو یه کلاس،با هم
بودیم.من و یونس کنار هم پشت یه میز مینشستیم و
یوسف و یکی دیگه جلوی ما.
مثل همیشه صندلی آخر کلاس،کنار دیوار پاتوق
همیشگی ما بود.خاطرات ریز و درشت زیادی وجود داره
که نمیشه همه ی اونها رو اینجا
آورد.کنار هم قد کشیدیم.بزرگ شدیم.پشت هم بودیم و در ادامه هر کسی
مسیر خاص خودش رو
در زندگی پیش گرفت.با این حال رابطمون حفظ شد.نزدیکتر از قبل.
گذشت و گذشت تا اینکه سال هشتادوچهار اتفاق
وحشتناکی افتاد.
اون موقع ترم دو بودم.اردیبهشت ماه بود و تازه
از تعطیلات عید برگشته بودم دانشگاه.یه خونه دنج جدید
کرایه کرده بودیم و مجردی
زندگی میکردیم.آخر هفته قرار بود یونس بیاد پیشم.
دقیقا اون ثانیه ها رو یادم میاد.دراز کشیده
بودم رو تخت.آهنگ زردها بیهوده قرمز نمیشن فرهاد رو داشتم
گوش میدادم و داشتم کتاب دن ژوان کرج رو میخوندم.یوسف بهم زنگ زد.بغض وحشتناکی
تو صداش
بود.با هزاربار زنده و مرده کردن من بالاخره گفت یونس تصادف کرده.سی ثانیه
سکوت محض برقرار شد
و بعد از این مدت،ازش پرسیدم زندست؟بغضش ترکید و گفت نه...!
انگار دنیا رو سرم خراب شده باشه.در یه لحظه
تمام این سالها از جلوی چشمام رد شد.از کودکی و
نوجوونی تا جوونی.
فاصله ی سه ساعته تا تهران به اندازه چهارسال
طول کشید.تهران که رسیدم یوسف اومد دنبالم.دونفری
حسابی جای یونس رو خالی کردیم و
اشک امون جفتمون رو بریده بود.بگذریم که
از سال هشتاد و چهار
هر وقت مادر یونس من رو میدید اشک از چشمانش جاری میشد.
در همه ی این سالها بارها با یوسف خاطراتمون با
یونس رو مرور کردیم.
مثل همیشه،زمان،کمی مرهم به این زخم گذاشت.سال
هشتاد و هفت فوق دیپلمم رو گرفتم و از تفرش
فرار کردم.رفتم دنبال کار و یوسف هم یه
مغازه زد و جفتمون مشغول شدیم.
با همه ی مشغله هامون هر شب یا نهایت دوشب در
میون همدیگرو میدیدیم.پارسال دوباره کنکور شرکت
کردم و دانشجو شدم.
باز هم ترم دو،باز هم شهرستان،باز هم فصل بهار!
سر کلاس پایگاه داده بودم،وحید دوستم زنگ زد گفت
محمد کجایی،گفتم دانشگاهم.زود بگو چیکار داری.یه
لحظه احساس کردم داره شوخی
میکنه.گفت یوسف مرده.گفتم آره،میدونم.گفت پس تو زودتر از من خبردار
شدی.ازم پرسید
کجا.گفتم دو دقیقه پیش در خونتون تصادف کرد.میخواست مامانتو برسونه خونه اینجوری
شد.
گفت روانی جدی میگم.دست و پام شل شد.بدون هیچ
حرفی قطع کردم تلفن رو.زنگ زدم موبایلش،کسی
گوشی رو برنداشت.به دوست مشترکمون زنگ
زدم.مهدی هم گفت منم الان شنیدم دارم میرم سمت
خونشون.بدون خداحافظی قطع کردم.رفتم
سرکلاس و شرایط رو به استاد گفتم و باز هم....
اتوبان تهران-قزوین به طولانی ترین جاده ی دنیا
بدل شده بود.
اینبار یه احساس جدید بود.احساس اینکه خبر درسته
یا نه.با گفتن این جمله که ممکنه اشتباهی رخ داده
باشه به خودم امید میدادم.
آخه همه فقط شنیده بودند و هیچ کس مطمئن نبود
این خبر درست باشه.
رسیدم جلوی درب خونشون.لازم نبود کسی بهم حرفی
بزنه.چهار پنج نفر جلو خونشون رو زمین نشسته
بودند و گریه میکردن...
خواهر زاده ی ده سالش با دیدن من به سمت من دوید
و پرید تو بغلم.گفت عمو اینا چی میگن.دایی من
تصادف کرده؟چش شده؟چرا نمیاد
خونه.دیگه استارت اشکهای من از اونجا خورد و خشکیدنش....
نمیدونم چی باید بگم.چه جوری این اتفاق رو توصیف
کنم.فقط میتونم بگم واقعا این زندگی نامرده.واقعا
این زندگی کثیف و زورمنده.
انصاف نیست.انصاف نیست که دومین دوست نزدیکم رو
باز هم خاک کنم.
هنوزم در شوک هستم.مطمئنم به این زودیها این
قضیه برام هضم نمیشه.ولی همین بس که کسی رو در
کنارم میبینم که مثل کوه پشتمه و
هرجایی که لازم باشه حضورش رو پررنگتر از قبل میکنه .آرامش هدیه
ایست که این روزها
به شدت نیازمندشم و سخاوتمندانه از جانب وی دریافت میکنم.
من هم سعی میکنم با این حقیقت کنار بیام که
مثلثم تبدیل به تک ضلعی شد...
همه ی این اتفاقات این سوال رو ایجاد میکنه که یعنی من انقدر نحسم که هرکی رابطش صمیمی تر و پایدارتر بشه با من،مرگ سراغش میاد؟!!!
+ نوشته شده توسط بوف کور در شنبه 14 خرداد1390 و ساعت
22:36 |