باران پاییزی
از پنجره اتاقم به بیرون مینگرم،آسمان ابریست.
ابرهای سیاه ، خورشید را به اسارت گرفته اند و سایه شان ،تاریکی را برای زمین به ارمغان
آورده است.
دل پردرد آسمان ، تنها با بارش باران آرام میگیرد و دیری نمی پاید که بارگباردهشتناک،اشکهایش
را جاری میسازد و زمین سیراب از اشک آسمان میشود.
هر روز در دیواره پشت پنجره اتاق،ارزنی برای پرندگان میریزم.
هجوم آنان در آن هنگامه دیدنیست.بارش شدید باران آنان را نیز به شوک عمیقی فرو میبرد.
دست از خوردن میکشند و در گوشه ای کز میکنند.سردر میان پرهایشان فرو میبرند و میلی به
خوردن غذا از خود نشان نمیدهند.
در پشت بام خانه روبه رویی ،کلاغی بر روی آنتن نشسته .خیلی خیلی دوست داشتم که بدانم
به چه فکر میکند.تا به حال ندیده بودم که کلاغ زیر باران شدید، سربرارد و فریاد غارغار خود را سر
دهد.
درختان هم برای اینکه ثابت کنند کم از آسمان ندارند،بارش برگهایشان را به رخ میکشند.
با ضعیفترین باد و نسیمی،برگهای خسته از اسارت ،خود را بدان میسپارند و رها میشوند.
ازپای میز کارم بلند میشوم و از پنجره به بیرون مینگرم.دانه های باران ، محکم و باسرعت به روی
چترهای باز عابران پیاده،فرود می آیند.
دختر و پسری ، دیوانه و سرمست، زیر این باران شدید و بدون چتر به آرامی قدم برمیدارند.پسر
دستان خود را برگردن دخترک انداخته و دختر دست دیگر پسر را میفشارد.
صدای خنده هایشان را به وضوح میشنوم.پسر سرش را سوی آسمان میکند و چشمان خود را
میبندد.
باران صورتش را میشوید و او زمزه ای با خود میکند.نمیدانم چه با خود گفت،اما بعد از این
زمزمه،بوسه ای بر گونه دخترک نشست و صدای بلند خنده هایشان به لبخندهای آرام بدل گشت
و چشمانشان خیره به یکدیگر.
عابران بی هدف،با چترو بی چتر به سرعت در حرکتند.نمیدانم که آیا آنها هم قدر این باران را
میدانند؟
نفس عمیقی میکشم.به قدم زدنهای آنان زیر این باران زیبا حسادت عجیبی می ورزم.
هوس قدم زدن به سرم میزند و از شرکت خارج میشوم.
از درب شرکت که خارج شدم فهمیدم،احساس کردن این باران لذتی دیگر دارد تا اینکه از پشت
پنجره به نظاره نشستن.
لطافتی که همیشه همراه پاییز هست،وقتی با بوی خوش باران و برگریزان آمیخته شود،حس
زیبایی را به من هدیه میکند.
سیگاری روشن میکنم و در کوچه قدم میزنم.
یاد حرف الهه افتادم که گفته بود:
سرشت پاییز اندوهه وآرامشی که حس میکنی به خاطر همرنگی خزون بادلته.
این جا قربت بین طبیعت و توست و پیوند روحی که شکل میگیره....
همیشه در نوشته هایم وقتی از خزان و پاییز مینویسم،بدین نکته ناخوداگاه می پردازم که
آرامش غریبی مرا فرا گرفته.
در همین نوشته نیز دیگربار قصد بازگویی این نکته را داشتم،که یاد حرف این دوست گرامی
افتادم.
شادی از دید من،همان احساس آرامش داشتن هست.تعاریف گوناگونیست از کلمه شادی...
وقتی آرامشی که در هیچ بازه ای از زمان،انقدر پررنگ و پراحساس ،سراغی از من نمیگیرد،نباید
به این روزهای پاییزی دلخوش کنم؟
آری.سرشت پاییز آمیخته با اندوه است.اما وقتی ذات انسان تطبیق یافت با شرایط زمان،همان
آرامشی که من میگویم،به انسان چراغ سبز نشان میدهد و من این حس را اگر هم اندوهناک
باشد،با هیچ چیز معاوضه نخواهم کرد....




