تبليغاتX
بوفِ کور

خیلی وقت بود ردپایی از خودم در وبلاگ قرار نداده بودم.

همین چند دقیقه پیش بود که از عوض کردن کانال های تلویزیون خسته شدم و تی وی رو خاموش

کردم.بیخود و بیجهت به لپ تاپی که رو پام بود زل زده بودم و هیچ کاری نمیکردم.تا اینکه باد زیبای

پاییزی شروع به وزیدن کرد.پنجره ی نیمه باز رو خودش تا آخر باز کرد.بدون در زدن و اجازه خودش رو

به داخل اتاق پرت کرد و سیلی وار صورتم رو نوازش داد.ناخوداگاه یاد زمانهایی افتادم که در نیمه های

شب های پاییزی کارم شده بود قدم زدن و اخوان خوندن و به جستجوی آرامش گشتن

همین باد زیبا باعث شد گذر دوباره ای به این گوشه ی دنج زندگیم بندازم.

گوشه ی دنجی که خاطرات بسیاری از من و زندگی شخصی من در دل خود جای داده

به یاد هر سال و با کمی تاخیر ترانه ی گیرا و قوی استاد اخوان رو در وبلاگ قرار میدم.

پادشاه فصلها پاییز

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی

روز و شب تنهاست


با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران سرودش باد

جامه اش شولای عریانی است

ور جز اینش جامه ای باید

بافته بس شعله ی زر تار پودش باد

گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد


باغبان و رهگذاری نیست

باغ نو میدان

چشم در راه بهاری نیست

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟


داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید


باغ بی برگی

خنده اش خونی است اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن


پادشاه فصل ها پاییز

از مهدی اخوان ثالث (م.امید)

+ نوشته شده توسط بوف کور در پنجشنبه 7 مهر1390 و ساعت 21:25 |
هفته پیش پنجشنبه برای ماموریت کاری رفتم استان خراسان و سمنان.

گرمسار،سمنان،شاهرود،نیشابور،فریمان،مشهد،سرخس و خیلی شهرهای دیگه که حتی اسمش رو هم

نمیدونم.

خستگی رانندگی و کار کردن تو ایستگاه ها یک طرف،طول کشیدن کار و خستگی و دلتنگی هم یک طرف.

خلاصه از دماغمون دراومد.

از حق نگذرم تجربه فوق العاده خوبی بود.چیزایی که به صورت تئوری پنج ماه زمان میبرد که یاد بگیرم

رو تو یه هفته یاد گرفتم.با اینحال معامله پر سودی نبود.به حاشیه ها و مواردی که گفتم نمی ارزید.

تمام سعیم رو میکنم که دیگه به این شکل ماموریت نرم.اما کاش همه چیز دست خود آدم بود

+ نوشته شده توسط بوف کور در چهارشنبه 19 مرداد1390 و ساعت 17:53 |

داستان مرد سه زنه در تلویزیون

پارازیت این هفته مثل همیشه داغ بود.پر از خبرهای تلخ و جالب.

اما یکی از آیتم های برنامه ، روی همه ی بیننده ها رو سیاه کرد.تا جایی که کامبیز گفت :من دیگه کم

آوردمممممممممممم

داستان اونجاست که یکی از برنامه های شبکه دو که مجریش یه خانم چادری هست  وهمیشه تو برنامه

هاش خیلی سرزبون داره والبته همیشه احساس میکنه خیلی زرنگ و با مزه هستش،یه مهمون خاص رو

به برنامش دعوت میکنه.

یه مرد سه زنه! با حساسیت هم هی زیرنویس اعلام میکرد گفتگو با مرد سه زنه

اینکه مصاحبه ی فاتحانه با یک مرد سه زنه چه تاثیرات سویی میتونه داشته باشه تو سرشون

بخوره،حرفهایی که زده میشه شرم آوره!

 سرگرمی ، تنوع ،‌ میلم می‌کشید و این یکی که خیلی جالبه : خوش‌گذرانی

مجری برنامه ازش پرسید کدومشون رو بیشتر دوست داری که طرف گفت همسر اول من یه فرشتست.اما

مشکل پزشکی داشت.همسر دومم هم مشکل عشقی داشتم باهاش.همسر سومم اما از همه لحاظ برام

جذاب هست و دوسش دارم.

وقتی مجری میپرسه چرا اینکارو میکنی ایشون هم میگه خب سرگرمی خوبیه و من هم مثل همه تنوع رو

دوست دارم.وقتی میلم بکشه چرا نکنم.وضع مالی خوبی هم دارم که میتونم ساپورتشون کنم.

نمیدونم باید الان چی بگم،به این نامرد فحش بدم.به مسئولین تلویزیون ملی جمهوری اسلامی فحش بدم یا

اصلا فحش بدم یا نه.

اما میدم.اونم به مجری مزخرف این برنامه.کسی که به قول سیما،تف به زنیتش!

انگار نه انگار که با این حرفها داره ترور جنسیتش میکنه.فقط یک جمله گفت : من از خانم ها

عذرخواهی میکنم چون در این برنامه نمیتونستم اظهار نظر کنم.

وقتی یک حکومت راه حل فرار دختران و سن بالای ازدواج رو آوردن یه بیمار جنسی تو تی وی میدونن و

آزادش میزارن تا گاله رو باز کنه و بگه بزرگترین حربه صداقت هست ، دیگه جای سخنی باقی نمیمونه

 

 

+ نوشته شده توسط بوف کور در دوشنبه 6 تیر1390 و ساعت 0:39 |

تیک تاک - تیک تاک - تیک تاک -تیک....

به تاک نرسید!

برخی اوقات ما آدمها دچار شرایطی میشیم که واقعا غیر قابل توصیف هستند

با این حال از اونجایی که این وبلاگ میبایست همه ی ثانیه های شیرین و تلخ من رو به تصویر بکشه تا

موندگار بمونه،مجبورم گوشه ای از این رخداد رو بنویسم.

بذارید اینطور بگم.تفاوت دوست با اعضای خانواده.

من اگر خیلی خوش شانس باشم شاید هفته ای یک بار برادرم رو ببینم.اگر روابطم با خواهرم فوق العاده

باشه دوهفته یک بار میبینمش.

اما دوست نزدیک،حداقل از نظر فیزیکی همیشه کنارت هست.بگذریم از اینکه در پاره ای از موضوعات

از اعضای خانواده بیشتر به دادت میرسن.

زودتر برم سراغ تراژدی ماجرا!

سوم دبستان،من و یوسف و یونس تو یه کلاس،با هم بودیم.من و یونس کنار هم پشت یه میز مینشستیم و

یوسف و یکی دیگه جلوی ما.

مثل همیشه صندلی آخر کلاس،کنار دیوار پاتوق همیشگی ما بود.خاطرات ریز و درشت زیادی وجود داره

که نمیشه همه ی اونها رو اینجا آورد.کنار هم قد کشیدیم.بزرگ شدیم.پشت هم بودیم و در ادامه هر کسی

مسیر خاص خودش رو در زندگی پیش گرفت.با این حال رابطمون حفظ شد.نزدیکتر از قبل.

گذشت و گذشت تا اینکه سال هشتادوچهار اتفاق وحشتناکی افتاد.

اون موقع ترم دو بودم.اردیبهشت ماه بود و تازه از تعطیلات عید برگشته بودم دانشگاه.یه خونه دنج جدید

کرایه کرده بودیم و مجردی زندگی میکردیم.آخر هفته قرار بود یونس بیاد پیشم.

دقیقا اون ثانیه ها رو یادم میاد.دراز کشیده بودم رو تخت.آهنگ زردها بیهوده قرمز نمیشن فرهاد رو داشتم

گوش میدادم و داشتم کتاب دن ژوان کرج رو میخوندم.یوسف بهم زنگ زد.بغض وحشتناکی تو صداش

بود.با هزاربار زنده و مرده کردن من بالاخره گفت یونس تصادف کرده.سی ثانیه سکوت محض برقرار شد

و بعد از این مدت،ازش پرسیدم زندست؟بغضش ترکید و گفت نه...!

انگار دنیا رو سرم خراب شده باشه.در یه لحظه تمام این سالها از جلوی چشمام رد شد.از کودکی و

نوجوونی تا جوونی.

فاصله ی سه ساعته تا تهران به اندازه چهارسال طول کشید.تهران که رسیدم یوسف اومد دنبالم.دونفری

حسابی جای یونس رو خالی کردیم و اشک امون جفتمون رو بریده  بود.بگذریم که از سال هشتاد و چهار

هر وقت مادر یونس من رو میدید اشک از چشمانش جاری میشد.

در همه ی این سالها بارها با یوسف خاطراتمون با یونس رو مرور کردیم.

مثل همیشه،زمان،کمی مرهم به این زخم گذاشت.سال هشتاد و هفت فوق دیپلمم رو گرفتم و از تفرش

فرار کردم.رفتم دنبال کار و یوسف هم یه مغازه زد و جفتمون مشغول شدیم.

با همه ی مشغله هامون هر شب یا نهایت دوشب در میون همدیگرو میدیدیم.پارسال دوباره کنکور شرکت

کردم و دانشجو شدم.

باز هم ترم دو،باز هم شهرستان،باز هم فصل بهار!

سر کلاس پایگاه داده بودم،وحید دوستم زنگ زد گفت محمد کجایی،گفتم دانشگاهم.زود بگو چیکار داری.یه

لحظه احساس کردم داره شوخی میکنه.گفت یوسف مرده.گفتم آره،میدونم.گفت پس تو زودتر از من خبردار

شدی.ازم پرسید کجا.گفتم دو دقیقه پیش در خونتون تصادف کرد.میخواست مامانتو برسونه خونه اینجوری

شد.

گفت روانی جدی میگم.دست و پام شل شد.بدون هیچ حرفی قطع کردم تلفن رو.زنگ زدم موبایلش،کسی

گوشی رو برنداشت.به دوست مشترکمون زنگ زدم.مهدی هم گفت منم الان شنیدم دارم میرم سمت

خونشون.بدون خداحافظی قطع کردم.رفتم سرکلاس و شرایط رو به استاد گفتم و باز هم....

اتوبان تهران-قزوین به طولانی ترین جاده ی دنیا بدل شده بود.

اینبار یه احساس جدید بود.احساس اینکه خبر درسته یا نه.با گفتن این جمله که ممکنه اشتباهی رخ داده

باشه به خودم امید میدادم.

آخه همه فقط شنیده بودند و هیچ کس مطمئن نبود این خبر درست باشه.

رسیدم جلوی درب خونشون.لازم نبود کسی بهم حرفی بزنه.چهار پنج نفر جلو خونشون رو زمین نشسته

بودند و گریه میکردن...

خواهر زاده ی ده سالش با دیدن من به سمت من دوید و پرید تو بغلم.گفت عمو اینا چی میگن.دایی من

تصادف کرده؟چش شده؟چرا نمیاد خونه.دیگه استارت اشکهای من از اونجا خورد و خشکیدنش....

نمیدونم چی باید بگم.چه جوری این اتفاق رو توصیف کنم.فقط میتونم بگم واقعا این زندگی نامرده.واقعا

این زندگی کثیف و زورمنده.

انصاف نیست.انصاف نیست که دومین دوست نزدیکم رو باز هم خاک کنم.

هنوزم در شوک هستم.مطمئنم به این زودیها این قضیه برام هضم نمیشه.ولی همین بس که کسی رو در

کنارم میبینم که مثل کوه پشتمه و هرجایی که لازم باشه حضورش رو پررنگتر از قبل میکنه .آرامش هدیه

ایست که این روزها به شدت نیازمندشم و سخاوتمندانه از جانب وی دریافت میکنم.

من هم سعی میکنم با این حقیقت کنار بیام که مثلثم تبدیل به تک ضلعی شد...

همه ی این اتفاقات این سوال رو ایجاد میکنه که یعنی من انقدر نحسم که هرکی رابطش صمیمی تر و پایدارتر بشه با من،مرگ سراغش میاد؟!!!

 

 

+ نوشته شده توسط بوف کور در شنبه 14 خرداد1390 و ساعت 22:36 |


من که فوق العاده از این خبر خوشحال شدم.

اسامه بن لادن کشته شد!

مگه میشه از این خبر شادمان نشد؟

جنایتکار و تروریست بزرگ مسلمون که خون خیلی از آدمای بیگناه رو به خاطر اعتقادات و باورهای

نادرستی که داشت به زمین ریخت.

خیلی دوست دارم بدونم چه کسی به این افتخار نائل شد که این حرومزاده رو بکشه.

اینکه چطور کشته شد.وقتی اوباما میگه جسدش در اختیارشونه پس با بمبگذاری و اینها نبوده.

حالا به هر دلیل.مهم اینه که شر این مسلمون منحرف و متحجر از سر همه ی آدمای دنیا برداشته شد. در

زندگیم فقط از مرگ دو نفر فوق العاده خوشحال شدم.

یکی صدام حسین و حالا اسامه بن لادن

(خیلی ها میگن اسلام اصلی همینی هست که بن لادن در حال

پیاده سازیش بوده.و البته که میگن اسلام دینی نیست که بشه نوگرایی رو بهش تزریق کرد.جهاد یعنی

همین.هر جا که کافر دیدی بکش)

به جز این دو نفر با مرگ یک نفر دیگه خیلی خوشحال تر هم میشم!!!

اون روز،زیاد دور نیست سید!


+ نوشته شده توسط بوف کور در سه شنبه 13 اردیبهشت1390 و ساعت 1:27 |


Powered By
BLOGFA.COM